محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
379
اكسير اعظم ( فارسى )
نار فارسى بثرهء باشد پرآب رقيق با سوزش شديد و خارش بسيار و درد و ورم حوالى . و چون برآيد به زودى خشكريشه گردد و قبل از ظهور بثور در بدن خطوط سرخ و طاؤسى پديد آيد مثل زبانهء آتش و لهذا بنار فارسى مسمى شده . و گويند كه چون در اين سوزش و آبله ظاهر مىشود همچنان كه از سوختن آتش پديد مىآيد بدين مناسبت آن را نار گويند و تخصيص به فارسى غالبا به جهت آن كرده باشند كه اولا اين مرض اندر فارس پديد آمده باشد و اهل فرس از جهت سوزش آن آن را آتشك گفته باشند و اندر حوالى اين بثره بثرهاى خرد از جنس او و از غير جنس او بسيار آيد خصوصاً رطوبت و عفونت آن به هرجائى كه رسد و خشكريشه سياه كند و حوالى پوست را لختى بخورد و بسوزد و اندك پهن شود و اين بثره نيز در سالهاى و با و قرب آن بسيار افتد و بر اثر اين نيز تپهاى گرم مهلك پديد آيد ليكن ماده اين بدون گرمى و سوداوى و عفونت نباشد كه اندر جمره و بعضى اين را جمره گويند و بعضى جمره را نار فارسى و آتشك گويند و هر دو را مترادف دانند . و ابن ابى صادق گفته كه اين مرض يا به سبب حدوث ابن ببلاد فارس بسيار و يا به سبب آنكه هركه اولا علاج او اخذ كرده از فارس بوده مسمى بنار فارسى شده . و قرشى نوشته كه موصوف به فارسى بهر آن شده كه اهل فارس در زمانه قديم عبادت آتش مىكردند و دائم آتش آنها مشتعل مىماند و آن لا محاله قوى باشد به سبب دوام اشتعال و التهاب او پس اين مرض را بدان به قوت آن تشبيه دادند و به آن مسمى ساختند . و شيخ الرئيس مىفرمايد كه گاهى اسم نار فارسى اطلاق كرده مىشود بر آنكه بثره از جنس نملهء اكال محرق محدث آبله بود و در آن سعى و رطوبت باشد و مادهء او صفراوى به اندك سودا بود و غور او كم باشد و بثور بسيار و كوچك بود گويا كه در آنجا خلط حار كثير الغليان و شير باشد و نار فارسى از جمره در ظهور و حركت سريعتر مىباشد و مادهء او حاد بود و آنچه در لحم از آن عارض شود در تحلل سريعتر باشد و آنچه بعصب عارض گردد ثابتتر و بطىتر در تحلل باشد و آن قريب از جمره است الا آنكه مادهء اين در صفراويت شديدتر و مادهء جمرا در سوداويت شديدتر است . و گيلانى از طبرى نقل كرده كه نزد اكثر اطبا جمره و نار فارسى در صورت يكى است و نزديك بعض آن نارس فارسى و جمره و نمله در صورت واحدست و امر چنين نيست زيرا كه نار فارسى دانهاى بزرگ باشد و الم او شديدتر و در لحم غائر گردد و نمله چنين نيست . و اما جمره محتاج به شرط شود و آن را بعد زوال او اثر باقى ماند و نار فارسى چنين نيست و بعد زوال او را اثر بادنجانى و نيلجى و سياه باقى نماند و الم او تا بقاى اثر بماند و اين فرق ظاهر است و اگرچه اين همه جنس واحداند و اما صورت نار فارسى آن است كه سرخى شديد مع غلظ در جلد بود و نزد ظهور او در بدن شواظ مثل زبان آتش باشد چون بلند شود و زير جلد منبسط نگردد و الم شديد بود و از خاص اعراض او اين است كه آن در جائى كه ظاهر شود متميز گردد بنا بر بقاى اثر آن بعد زوال آن . و انطاكى گويد كه اين مسمى بنار فارسى شده به سبب كثرت او در فرس و به سبب آنكه آثار و بثور حادث در آن مشابه سوختگى آتش در حمرت و تلهب مىباشد و گاهى خطوط او دراز شود و گاهى مستدير گردد و تاكل نمايد و به سرعت ظاهر شود و مادهء او خلط صفراوى مع اندك خون رقيق باشد و اسباب او ادمان اكل اشياى حار لطيف مذموم مثل ثوم و خردل است و سير در آفتاب و قلت استفراغ . علاج هرچه در علاج جمره گذشت به عمل آرند و بايد كه در اينجا بعد فصد و اسهال به اشيائى كه خون را رقيق و رطب گردانند و در مائيت او افزايند تا حرارت محرقه از آن زائل گردد متوجه شوند و مثل آب شاهترهء تازه مروق و آب كاسنى سبز مروق به ادويه مناسبه استعمال نمايند . و ايضاً جهت تسكين و تليين شربت عناب و شربت كدر و آب تمر هندى و آب انارين دهند و مازو در سركه سوده طلا كنند تا متسع نگردد و مغز تخم شفتالو سوخته و سفال آب خورده طلا كردن هم مفيد بود و به قول شيخ طلاى جوز كهنه چرب براى نار فارسى بعد سكون التهاب و باقى ماندن قرحه نيكو است و به قول ابن بطلان و رازى و غيره ضماد آب كرنب و پوست جو و نمك و كذا تخم كرنب و نمك و كذا بارتنگ و كذا گشنيز سبز بمويز منقى و كذا كرسنه به عسل و كذا آب برگ زيتون برى و كذا آب بابونه هر واحد نافع نارفارسى است . اقوال اطبا : [ طبرى ] طبرى گويد كه علاج اين و علاج جمره واحد است و از طلاى او بعد فصد و استفراغ و التزام مريض ماء الشعير و شربت مذكور در نمله اين است كه بگيرند حضض يك جزو و كافور يك جوز و در لعاب اسپغول و لعاب تخم بارتنگ بياميزند و در آن خرقه تر كرده بر آن موضع تا زمانى بدارند كه مريض را خوش آيد و حرقت زائل كند . و هرگاه درد آن بسردى آن كم شود طلاى آن به كار برند . [ مجوسى ] مجوسى گويد كه نار فارسى گاه مفرد پديد آيد و گاهى در بعض اوقات با جدرى ظاهر شود و علاجش واحدست الا آنكه مىيابد كه مواضع آبلهها را ثقبه كنند و بر آن سفيداب و مرداسنگ و صندل سفيد و كافور به گلاب سوده و در آن پنبه تر كرده بنهند و موضع را هروقت بدان تردارند و اما چون نار فارسى مفرد باشد بايد كه صاحب او مبادرت به فصد نمايد و خون به مقدار حاجت و حسب احتمال قوت و غير آن برآرد بعد از آن آبلهها را بسوزن سوراخ كنند تا زرداب او سيلان كند بعده به مرهم سفيداب كه در آن اندك كافور باشد ضماد نمايند و هر وقت كه بر آن چيزى از آب جمع شود سوراخ كرده به همان مرهم طلا نمايند و بعد از آن گل ارمنى به آب و سركه طلا كنند . [ ايلاقى و جرجانى ] ايلاقى و جرجانى مىنويسند